الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
457
إحياء علوم الدين ( فارسى )
بيان اعمال متوكلان ( 1 ) بدان كه علم حال بار آرد ، و از حال اعمال زايد . و باشد كه جماعتى پندارند كه معنى توكل ترك كسب است به تن ، و ترك تدبير بدل ، چون خرقهء بر زمين افتاده ، و چون گوشت بر خوان بودن ، « 160 » و اين پندار جاهلان است . و آن در شرع حرام است ، و شرع متوكلان را بستوده است . پس مقامى از مقامات دين به محظورات دين چگونه توان يافت ! بلكه پرده از آن برداريم و گوييم كه تأثير توكل در حركت بنده و سعى بنده براى كار خود سوى مقاصد خود باشد . و سعى بنده به اختيار خود : يا براى جلب سودمندى باشد كه ندارد ، چون كسب ، يا براى حفظ سودمندى كه دارد ، چون ذخيره كردن ، و يا براى دفع زيانكارى كه به دو نرسيده است ، چون دفع صايل « 161 » و دزد و دده ، و يا براى دفع زيانكارى كه به دو رسيده است ، چون علاج بيمارى . پس مقصود حركات بنده از اين چهار فن در نگذرد : و آن جلب سودمند است ، يا حفظ آن ، يا دفع زيانكار ، يا قطع آن . پس بايد كه شرط توكل و درجات آن در هر يكى از آن مقرون به شواهد شرع ياد كنيم [ 342 ] . فن اول - در جلب سودمند ( 2 ) و در او گوييم كه سببهايى كه سودمند بدان حاصل توان كرد بر سه وجه است : قطعى ، و ظنى كه بر آن اعتماد باشد ، و وهمى كه نفس را بر آن وثوقى تمام نباشد و بر آن آرام نگيرد . درجهء اول قطعى و آن چون سببهايى است كه به تقدير و مشيت خداى مسبّبات بدان مرتبط است ، ارتباطى مطّرد « 162 » كه مختلف نشود . چنان كه طعام پيش تو نهاده باشد ، و تو گرسنه و محتاج باشى ، و ليكن دست بدان دراز نكنى و گويى « من متوكلم ، و شرط توكل ترك سعى است ، و دست سوى آن دراز كردن سعى و حركت است ، و همچنين خاييدن آن به دندان و فرود بردن آن بدانچه اعالى كام را بر أسافل آن نهاده شود . » و اين ديوانگى باشد و با توكل مناسبتى ندارد . چه اگر منتظر باشى كه حق تعالى در تو سيرى آفريند بى نان ، يا در نان حركتى آفريند سوى تو ، يا فريشتهاى را مسخر گرداند كه بخايد و به معدهء تو رساند ، سنت حق تعالى ندانسته باشى . و همچنين اگر زمين را نكارى و طمع دارى كه حق تعالى نباتى آفريند بى تخم ، يا عيال تو بزايد بى مباشرت ، چنان كه زادن مريم ، همه ديوانگى باشد . و امثال آن از آن جمله بسيار باشد و شمردن آن ممكن نگردد . پس توكل در اين مقام به عمل نباشد ، بلكه به حال و علم بود .
--> ( 160 ) كنايه از ذليل و خوار و دردناك بودن . ( 161 ) صايل ، حمله برنده . ( 162 ) مطّرد ، مطلق .